به گزارش پایگاه خبری پیام خانواده؛ نویسنده با حسرت از روزهایی میگوید که در اوج خوشبختی، انتظار تلخترین خبر را میکشید؛ "قدر این روزها را بدانم... وقتی احساس خوشبختی زیاد سراغ آدم بیاید باید منتظر یک اتفاق بد بود." تهدیدهای مکرر منافقین علیه همسرش ("حاجی") و تلاش برای ترور او، نتوانست نگرانی درونیاش را کاملاً منعکس کند تا اینکه خبر حمله سراسری ارتش بعث عراق به ایران، در فضایی مشابه "چند قدمی پاییز"، همچون یک بمب در زندگی روزمره منفجر شد.
در حالی که زندگی در یک "دایرهای از روزمرگی" شامل بچهداری، عروسی و مرگومیر جریان داشت، زندگی شخصی نویسنده دچار تبوتاب و تحولی عمیق شد. با آغاز درگیریها، او کمتر فرصت دیدن و صحبت با همسرش را پیدا میکرد؛ حاجی دائماً در برنامههای مختلف و یا با مهمانهای زیاد در خانه حضور داشت. تلاش نویسنده برای بیدار ماندنهای شبانه به بهانههای خیاطی، تنها راهی بود تا بتواند لحظاتی در کنار او بنشیند.
اما نقطه عطف این روایت، نه در جنگ، بلکه در یک صحنه شخصی و پرشور رقم میخورد. نویسنده تصویری باشکوه از "حاجی" ترسیم میکند: "یک کوه دارد کنار من حرکت میکند. چهارشانه و قدبلند، صدایی مردانه اما ملایم، لبخندهای گرم و نگاههای پر از محبت... ترکیبی از مهربانی و جذابیت." او در حالی که با دبه سنگین آب تقلا میکند، ناگهان در یکی از پیچهای کوچه، همسرش را میبیند که کنار دیوار ایستاده است.
این دیدار ناگهانی او را به شدت دستپاچه میکند. با لبخند آرام و "دلهرهآور" حاجی، لحظهای که نگاهها تلاقی میکند، نویسنده تعادلش را از دست داده و "دبه آب از روی شانهام افتاد." در این لحظه حساس، قبل از آنکه حاجی فرصت کند کلمهای به زبان بیاورد، نویسنده از خجالت و شرم "پا به فرار" میگذارد. صحنهای که سادگی یک روز عادی را شکست و در آستانه تحولات عظیم کشور، آرامش شخصی او را نیز در هم شکست.