به گزارش پایگاه خبری پیام خانواده؛ کودکی که نمرههای خوبی میگیرد، در چند کلاس آموزشی شرکت میکند، زبان میآموزد و برای آیندهاش از سالها قبل برنامهریزی شده است، لزوماً برای زندگی آماده نیست. زندگی مهارتهایی میخواهد که همیشه در کارنامه مدرسه ثبت نمیشوند؛ توانایی تصمیم گرفتن، «نه» گفتن، کنار آمدن با شکست، حل یک مسئله بدون کمک دیگران، برقراری ارتباط و پذیرفتن مسئولیت انتخابهای خود. حالا این پرسش برای خانوادهها جدی است که در مسیر تربیت فرزند، بیشتر در حال ساختن یک «دانشآموز موفق» هستیم یا پرورش انسانی که بتواند از عهده زندگی خودش برآید؟
وقتی موفقیت از روی کارنامه سنجیده میشود
در بسیاری از خانوادهها، موفقیت کودک از همان سالهای نخست با شاخصهایی مانند نمره، معدل، رتبه، قبولی در مدارس خاص یا موفقیت در آزمونها سنجیده میشود. والدین برای اینکه فرزندشان از دیگران عقب نماند، او را در کلاس زبان، ورزش، موسیقی، رباتیک یا دورههای آموزشی مختلف ثبتنام میکنند.
اصل توجه به آموزش و فراهم کردن فرصتهای رشد برای کودک، اتفاق مثبتی است؛ مسئله از جایی آغاز میشود که تمام مسیر تربیتی کودک به «بیشتر یاد گرفتن» و «بیشتر موفق شدن» خلاصه شود.
ممکن است کودکی جدول ضرب را بهتر از همسالانش بداند، زبان دوم بیاموزد یا در یک آزمون رتبه خوبی به دست آورد، اما وقتی با یک تعارض ساده با دوستش روبهرو میشود، نداند چگونه گفتوگو کند. ممکن است در مدرسه همیشه نمره کامل بگیرد، اما در مواجهه با یک شکست کوچک، احساس کند همه چیز را از دست داده است.
زندگی اما فقط مجموعهای از امتحانهایی نیست که پاسخ درست آنها از قبل مشخص باشد.
مهارتهایی که در کارنامه جایی ندارند
بخش مهمی از آمادگی برای زندگی، در موقعیتهای ساده روزمره شکل میگیرد؛ زمانی که کودک باید خودش تصمیم بگیرد، مسئولیت یک کار را بپذیرد یا با نتیجه انتخاب خود مواجه شود.
اینکه کودک بتواند برای انجام تکالیفش برنامهریزی کند، وسایل شخصی خود را مدیریت کند، در خریدی ساده انتخاب کند، درباره خواستهاش محترمانه صحبت کند، از کسی کمک بخواهد یا در برابر خواستهای که نمیپذیرد «نه» بگوید، همگی بخشی از مهارتهای زندگی هستند.
این مهارتها ممکن است به اندازه یک نمره بیست قابل مشاهده نباشند، اما در سالهای بعد میتوانند نقش مهمی در استقلال فرد داشته باشند.
کودکی که همیشه والدینش مسئلههای او را حل کردهاند، ممکن است فرصت کافی برای تمرین حل مسئله پیدا نکند. کودکی که همیشه از شکست خوردن نجات داده شده، ممکن است یاد نگیرد که شکست پایان مسیر نیست.
والدین؛ حامی یا مدیر زندگی کودک؟
یکی از دشوارترین مرزها در تربیت فرزند، تفاوت میان «حمایت» و «مدیریت تمامعیار زندگی کودک» است.
والدین طبیعی است که بخواهند فرزندشان موفق باشد و از اشتباههای آسیبزا دور بماند. اما اگر هر انتخابی از لباس و دوست گرفته تا رشته تحصیلی، کلاس فوقبرنامه و حتی نحوه حل اختلاف با دیگران، از سوی والدین تعیین شود، کودک فرصت چندانی برای تجربه انتخاب و پیامدهای آن پیدا نمیکند.
گاهی والدین برای جلوگیری از ناراحتی فرزند، حتی قبل از آنکه مسئلهای شکل بگیرد وارد عمل میشوند؛ تکالیفش را یادآوری میکنند، وسایلش را آماده میکنند، با معلم درباره مشکلات او صحبت میکنند و حتی در اختلافهای میان کودکان مداخله میکنند.
این حمایت در کوتاهمدت ممکن است کار کودک را آسانتر کند، اما اگر ادامهدار باشد، فرصت تمرین استقلال را از او میگیرد.
کودک باید اجازه داشته باشد اشتباه کند
تربیت فرزند بدون تجربه اشتباه تقریباً ممکن نیست.
کودکی که همیشه به دلیل ترس از خراب کردن کار، از انجام دادن آن منع میشود، کمتر فرصت پیدا میکند مهارت تازهای یاد بگیرد. کودک باید بتواند گاهی تصمیمی بگیرد که نتیجه مطلوبی ندارد، وسیلهای را فراموش کند، در یک مسابقه ببازد، پاسخ اشتباهی بدهد یا در برقراری یک رابطه دوستانه دچار مشکل شود.
مهم این است که خانواده در این موقعیتها به جای تحقیر یا سرزنش، به کودک کمک کند تجربه خود را بررسی کند: چه اتفاقی افتاد؟ کجای کار اشتباه بود؟ دفعه بعد چه میتوانی متفاوت انجام دهی؟
چنین نگاهی، شکست را از یک «فاجعه» به یک «تجربه» تبدیل میکند.
«نه گفتن» هم باید آموخته شود
یکی از مهارتهایی که گاهی در تربیت کودکان کمتر مورد توجه قرار میگیرد، توانایی مخالفت محترمانه و «نه گفتن» است.
کودکی که از ابتدا یاد گرفته همیشه باید خواسته بزرگترها را اجرا کند، ممکن است در سالهای بعد برای دفاع از مرزهای شخصی خود با مشکل مواجه شود.
آموزش نه گفتن به معنای تربیت کودک لجباز یا نافرمان نیست. کودک میتواند یاد بگیرد که نظر خود را محترمانه بیان کند، وقتی چیزی را نمیخواهد توضیح دهد و در موقعیتهای نامناسب از پذیرش خواسته دیگران خودداری کند.
این مهارت در روابط دوستانه، محیط آموزشی و بعدها در محیط کار و روابط اجتماعی اهمیت پیدا میکند.
پول توجیبی؛ یک کلاس کوچک برای زندگی
حتی مسائل مالی روزمره نیز میتوانند به فرصتی برای آموزش تبدیل شوند.
کودکی که هیچگاه درباره پول، انتخاب و اولویتبندی تصمیم نمیگیرد، طبیعی است که فرصت چندانی برای تمرین مدیریت منابع نداشته باشد. اختصاص پول توجیبی متناسب با سن کودک و اجازه دادن به او برای تصمیمگیری درباره بخشی از هزینههای شخصی، میتواند زمینهای برای یادگیری مفهوم انتخاب و مسئولیت باشد.
قرار نیست کودک از همان ابتدا مسئول بودجه خانواده باشد؛ اما میتواند یاد بگیرد که منابع محدودند و هر انتخاب، به معنای کنار گذاشتن انتخاب دیگری است.
خانه؛ اولین مدرسه مهارتهای زندگی
بخش قابل توجهی از مهارتهای زندگی نه در کلاسهای فوقبرنامه، بلکه در خانه آموزش داده میشود.
وقتی کودک در مرتب کردن اتاقش، آماده کردن کیف مدرسه، خرید خانه، چیدن میز غذا یا انجام برخی کارهای متناسب با سنش مشارکت میکند، در واقع در حال تمرین مسئولیتپذیری است.
گاهی والدین به دلیل کمبود وقت ترجیح میدهند همه کارها را خودشان انجام دهند. این کار شاید در کوتاهمدت سریعتر باشد، اما کودک را از تجربه مسئولیت محروم میکند.
قرار نیست کودک در همه امور مستقل باشد؛ هدف این است که هر سال، بخشی از مسئولیتهایی که میتواند از عهده آنها برآید، به تدریج به خودش واگذار شود.
گفتوگو، مهارتی مهمتر از حفظ کردن
کودک برای زندگی به توانایی گفتوگو نیاز دارد؛ اینکه بتواند احساسش را بیان کند، درباره یک مسئله سؤال بپرسد، نظر مخالف را بشنود و بدون توهین یا پرخاشگری از دیدگاه خود دفاع کند.
این مهارت نیز بیش از آنکه با توصیه مستقیم آموخته شود، در تجربه روزمره شکل میگیرد.
وقتی والدین به جای پاسخهای فوری، از کودک میپرسند «خودت چه فکر میکنی؟» یا «اگر جای دوستت بودی چه احساسی داشتی؟»، به او فرصت میدهند فکر کردن و دیدن مسئله از زاویههای مختلف را تمرین کند.
کودک را برای زندگی آماده کنیم، نه برای یک مسابقه بیپایان
رقابت بخشی از زندگی است و تلاش برای پیشرفت نیز ارزشمند است؛ اما اگر کودک از سالهای ابتدایی زندگی احساس کند همیشه باید از دیگری جلوتر باشد، موفقیت میتواند به یک مسابقه بیپایان تبدیل شود.
در چنین شرایطی، حتی یک نمره کمتر، یک شکست ورزشی یا پذیرفته نشدن در یک آزمون میتواند برای کودک معنایی بزرگتر از اندازه واقعی خود پیدا کند.
هدف تربیت، حذف رقابت یا پایین آوردن انتظار از کودک نیست؛ مسئله این است که کودک بداند ارزش او فقط به نتیجه یک امتحان، رتبه یک مسابقه یا میزان موفقیتش در مقایسه با دیگران وابسته نیست.
موفقیت واقعی شاید کمی متفاوت باشد
شاید در نهایت، سؤال اصلی این نباشد که «چگونه فرزندمان را موفقتر کنیم؟» بلکه این باشد که «چه مهارتهایی لازم است تا وقتی بزرگ شد بتواند زندگی خودش را مدیریت کند؟»
کودکی که میتواند شکست بخورد و دوباره تلاش کند، مسئولیت اشتباه خود را بپذیرد، برای حل مسئله فکر کند، کمک بخواهد، با دیگران گفتوگو کند، از مرزهای شخصی خود مراقبت کند و برای انتخابهایش مسئولیت بپذیرد، مجموعهای از ابزارهای مهم زندگی را در اختیار دارد.
کارنامه مدرسه البته مهم است، آموزش و پیشرفت تحصیلی نیز اهمیت دارد؛ اما زندگی پس از پایان مدرسه، کارنامه دیگری پیش روی انسان میگذارد؛ کارنامهای که در آن نمرههای ریاضی و علوم تنها معیار نیستند.
شاید یکی از مهمترین وظایف خانواده این باشد که در کنار ساختن آینده تحصیلی کودک، فرصت ساختن «توان زندگی کردن» را نیز به او بدهد؛ زیرا قرار نیست فرزندان ما همیشه در کنار والدینشان بمانند و کسی مشکلاتشان را برای آنها حل کند. روزی باید خودشان تصمیم بگیرند، انتخاب کنند، اشتباه کنند، دوباره بلند شوند و مسیر زندگیشان را ادامه دهند.
کودک را فقط برای موفق شدن تربیت نکنیم؛ او را برای روزهایی آماده کنیم که باید خودش زندگیاش را بسازد.