به گزارش پایگاه خبری پیام خانواده؛ تا همین چند سال پیش، «شهرت» عمدتاً محصول حضور در رسانههای رسمی بود؛ بازیگر، خواننده، ورزشکار یا چهرهای که از مسیر تلویزیون، سینما، مطبوعات یا صحنههای ورزشی به خانهها راه پیدا میکرد. اما امروز، تعریف «چهره مشهور» دگرگون شده است. انسانِ رسانهای، معنایی تازه یافته؛ گاه یک صفحه در شبکههای اجتماعی، یک سبک زندگی یا حتی یک شخصیت مجازی میتواند در مدت کوتاهی میلیونها مخاطب جذب کند. مخاطبانی که رابطهشان با این چهرهها صرفاً تماشای محتوا نیست، بلکه به احساس نزدیکی، همراهی و حتی تعلق منجر میشود.
نشانه مهم این تغییر، زمانی آشکار میشود که محبوبیت یک چهره مجازی از صفحه تلفن همراه فراتر میرود و در فضای عمومی عینیت پیدا میکند؛ جایی که حضور او میتواند جمعیتی را در یک مرکز تجاری یا فضای شهری گرد هم آورد. در چنین وضعیتی، دیگر با یک «فالوئر» ساده مواجه نیستیم، بلکه با پدیدهای اجتماعی روبهرو هستیم که نیازمند فهمی عمیقتر است.
این تحول، پرسشهای مهمی درباره نسبت نسل جدید با شهرت، الگوهای اجتماعی، هویت و مرجعیت ایجاد میکند: چه اتفاقی رخ داده که برخی چهرههای شبکههای اجتماعی به جایگاهی فراتر از تولیدکننده محتوا رسیدهاند؟ این میزان جاذبه، بهویژه در میان نوجوانان، چگونه شکل میگیرد؟ آیا این پدیده جهانشمول است؟ و آیا نیازمند آسیبشناسی است؟
برای بررسی این پرسشها، با دو روانشناس گفتوگو کردهایم.
نیوشا اصلانیمقدم، روانشناس و رواندرمانگر نوجوانان، در پاسخ به این پرسش که «چرا اینفلوئنسرها برای نوجوانان تا این اندازه اهمیت پیدا میکنند؟» میگوید: در روانشناسی رشد، نوجوانی دوره پاسخ به یک پرسش بنیادین است: «من کی هستم؟» برای یافتن این پاسخ، نوجوان به دنبال الگوهای در دسترس و متمایز میگردد. در گذشته، این الگوها عمدتاً شامل والدین، معلمان، هنرمندان یا ورزشکاران بودند، اما امروز بخش قابلتوجهی از این نقش به اینفلوئنسرها، یوتیوبرها و استریمرها منتقل شده است.
او توضیح میدهد که تمایل به همانندسازی با این چهرهها—از نوع پوشش و گفتار گرفته تا سبک زندگی—بخشی طبیعی از فرآیند هویتیابی است. در این میان، مفهوم «رابطه شبهاجتماعی» اهمیت پیدا میکند؛ رابطهای یکطرفه که در آن مخاطب احساس میکند شخصیت اینترنتی را بهخوبی میشناسد. بهعنوان مثال، نوجوانی که سالها بهطور مستمر محتوای یک یوتیوبر را دنبال کرده، ممکن است هنگام دیدار حضوری با او، واکنشی شدیداً هیجانی نشان دهد؛ گویی با یک دوست نزدیک روبهرو شده است.
از منظر عصبشناختی نیز، این واکنشها قابل توضیحاند. در دوران نوجوانی، سیستم هیجانی و پاداش در مغز بسیار فعال است، در حالی که قشر پیشپیشانی—مسئول کنترل هیجان و تصمیمگیری—تا حدود ۲۵ سالگی به بلوغ کامل نمیرسد. به همین دلیل، نوجوانان هیجان را شدیدتر تجربه میکنند، بیشتر تحت تأثیر جمع قرار میگیرند و کمتر به پیامدهای احتمالی رفتارهای خود میاندیشند. بنابراین، رفتارهایی مانند انتظار طولانی برای دیدن یک اینفلوئنسر یا حتی گریه در مواجهه با او، لزوماً نشانه اختلال روانی نیست.
با این حال، اصلانیمقدم تأکید میکند که این رفتارها زمانی نگرانکننده میشوند که به وابستگی ناسالم بینجامند؛ مانند زمانی که هویت فرد کاملاً به یک چهره وابسته شود، عملکرد تحصیلی یا روابط اجتماعی او مختل گردد، یا واکنشهای افراطی نسبت به انتقاد از آن چهره بروز دهد.
او درباره رویدادهایی مانند تجمع نوجوانان در مراکز تجاری برای دیدن یک اینفلوئنسر میگوید: چنین اتفاقاتی را نباید صرفاً به «رفتارهای غیرمنطقی» تقلیل داد. این رفتارها حاصل ترکیبی از عواملاند؛ از هیجان طبیعی نوجوانی و احساس تعلق به یک جامعه هواداری گرفته تا کمبود فرصتهای تخلیه هیجان و تأثیر رفتار جمعی. به باور او، این رویدادها بیش از آنکه به یک فرد خاص مربوط باشند، نشانه تغییر مرجعیت در میان نسل جدید و قدرت شبکههای اجتماعیاند.
در ادامه، مینا رجبیفروتن، مدرس دانشگاه و روانشناس، به بررسی این پدیده از منظر اجتماعی میپردازد. او معتقد است که تمرکز صرف بر یک چهره خاص، ما را از درک مسأله اصلی دور میکند. آنچه اهمیت دارد، تغییر الگوهای مرجعیت در جامعه است؛ نسلی که بخش مهمی از تجربه زیسته خود را در فضای دیجیتال شکل میدهد.
او با اشاره به نظریه «هویت در برابر سردرگمی نقش» اریک اریکسون، نوجوانی را دورهای میداند که فرد به دنبال معنا، تعلق و تأیید اجتماعی است. در گذشته، خانواده، مدرسه و نهادهای فرهنگی اصلیترین منابع مرجعیت بودند، اما امروز شبکههای اجتماعی این معادله را دگرگون کردهاند.
رجبیفروتن همچنین به مفهوم «اقتصاد توجه» اشاره میکند؛ فضایی که در آن، دیده شدن به یک سرمایه تبدیل شده و محتوای هیجانبرانگیز شانس بیشتری برای دیده شدن دارد. در چنین شرایطی، تعداد دنبالکنندگان یا میزان بازدید، گاه بهاشتباه بهعنوان معیار موفقیت و اعتبار تلقی میشود.
از سوی دیگر، بر اساس نظریه یادگیری اجتماعی آلبرت بندورا، نوجوانان تمایل دارند رفتار افرادی را که محبوب و موفق هستند، تقلید کنند. بنابراین، مواجهه با چهرههایی که میلیونها دنبالکننده دارند، بهطور طبیعی کنجکاوی و همانندسازی را در آنان برمیانگیزد.
با این حال، نقش خانواده همچنان تعیینکننده است. به گفته این روانشناس، نوجوانانی که در خانواده احساس امنیت، احترام و امکان گفتوگو را تجربه میکنند، در مواجهه با جریانهای رسانهای از قدرت تحلیل بیشتری برخوردارند. در مقابل، فاصله عاطفی میان والدین و فرزندان میتواند نوجوان را به سمت مرجعیتهای بیرونی سوق دهد.
او تأکید میکند که این وضعیت به معنای مقصر دانستن خانوادهها نیست؛ چراکه والدین نیز با فشارهای اقتصادی و تغییرات سریع فرهنگی مواجهاند. همچنین، اگر نظام آموزشی صرفاً به انتقال دانش محدود شود و از آموزش مهارتهایی مانند سواد رسانهای، تفکر انتقادی و تنظیم هیجان غافل بماند، نمیتواند نوجوان را برای زیست در جهان پیچیده امروز آماده کند.
در نهایت، رجبیفروتن این رویدادها را فرصتی برای بازاندیشی میداند؛ فرصتی برای بازنگری در شیوههای تربیتی، نظام آموزشی و سیاستهای ارتقای سواد رسانهای. به باور او، پرسش اصلی این نیست که چرا نوجوانان به یک اینفلوئنسر علاقهمند میشوند، بلکه این است که آیا ما توانستهایم برای آنان مرجعیتهایی قابل اعتماد، الهامبخش و در دسترس فراهم کنیم؟
اگر امروز نوجوانان قهرمانان خود را در شبکههای اجتماعی جستوجو میکنند، پیش از آنکه آنان را سرزنش کنیم، باید از خود بپرسیم ما—بهعنوان خانواده، مدرسه و جامعه—تا چه اندازه در ساختن این مرجعیتها موفق بودهایم.
