اربعین فقط پیادهروی از نجف تا کربلا نیست؛ صفهای طولانی، موکبهای شلوغ، همسفرهای عجیب و آشناییهای ناگهانی، هر کدام خردهروایتی برای تعریف کردن دارند؛ روایتهایی با چاشنی طنز و طعم زندگی.
۱.صفی که نگرانی میآورد
دوستی در جمعی حماسی گفت: «ان شاءالله همه با هم در قدس نماز بخوانیم.» دوست دیگری، بی آنکه از فضای معنوی جمع جا بماند، گفت: «هر وقت قصد نماز در بیت المقدس داشتید، لطفا یک هفته زودتر راه بیفتیم. ما در سفر مشکل مزاجی داریم و تا به جای جدید عادت کنیم، یک هفته زمان لازم است!»
اربعین امسال، انگار قانون نانوشتهای وجود داشت: هر جا در صف دستشویی میایستادم، نفر قبلی کسی بود که پس از ورود، دیگر نشانی از بازگشتش دیده نمیشد. چند دقیقه منتظر میماندم، بعد به این نتیجه میرسیدم که باید صف مطمئنتری پیدا کنم.
خانمی که کنارم ایستاده بود، تجربه مشابهی داشت. او از دستشویی دیگری استفاده کرده و برگشته بود، اما نفر قبلیاش هنوز بیرون نیامده بود. چند بار به در زد و با نگرانی پرسید: «زندهای؟»
چند لحظه بعد، دختری از داخل بیرون آمد و جمع با خیال راحت نفس کشید. کاش اگر میدانیم کارمان طول میکشد، به نفرات بعدی خبر بدهیم؛ لااقل آنها نگران جانمان نشوند و معطل نمانند. اجابت مزاجمان که هیچ.
۲.اربعین؛ کارگاه فشرده پذیرش واقعیت
پیادهروی اربعین، تمرین عملی و کاربردی روانشناسی است. به مشاوران و روانشناسان پیشنهاد میکنم برای جا انداختن مفهوم پذیرش تفاوت آدمها و واقعیتهای زندگی، سفر به عراق و شرکت در این مراسم را تجویز کنند.
در چنین سفری، نیازهای اولیه همیشه آن طور که در زندگی روزمره انتظار داریم برآورده نمیشود؛ گاهی باید برای یک وعده غذا، جای خواب، حمام یا دستشویی بیشتر صبر کرد. روابط اجتماعی هم در ازدحام، گرما و خستگی، شکل دیگری پیدا میکند. آدم ناچار است با سلیقهها، عادتها و مرزهای متفاوت دیگران کنار بیاید.
اربعین، کلاس فشردهای برای افزایش تابآوری است؛ جایی که توقعات روزمره، آرام آرام سبکتر میشوند و آدم میفهمد بسیاری از چیزهایی که در زندگی عادی ضروری به نظر میرسند، در واقع قابل مذاکره هستند.
اگر روانشناس بودم و روزگار از نظر مالی با من مهربان نبود، احتمالا برای نجات خودم این آگهی را منتشر میکردم: «درمان وسواس عملی و فکری در اردوی سه روزه اربعین؛ همراه با تمرین صبر، پذیرش و کنار آمدن با صفها.»
۳. قهوه تلخ، فیلم کوتاه و روضه
در عمود ۳۱۵، موکب قمر بنی هاشم شیوه دیگری برای خادمی انتخاب کرده بود. خیمهای برپا کرده بودند که فضای یک سالن سینمای کوچک و موقت را داشت. پیش از ورود، با جملهای متفاوت از زائران دعوت میکردند: «بفرمایید تماشای فیلم کوتاه سینمایی، به همراه یک فنجان قهوه تلخ عربی.»
درون خیمه، انیمیشنی کوتاه از لحظه شهادت حضرت عباس(ع) پخش میشد؛ فیلمی خوش ساخت و تأثیرگذار که سکوت زائران را در فضای خیمه نگه میداشت. قهوه تلخ عربی هم کنار آن، بخشی از تجربهای بود که موکب برای مهمانانش طراحی کرده بود.
پس از پایان نمایش، فضای خیمه از تصویر به روضه رسید. مداحی و روضهخوانی عربی آغاز شد و آن سالن سینمای موقت، در چند دقیقه به مجلس عزاداری تبدیل شد؛ ترکیبی از تصویر، قهوه و سوگواری که در میان موکبهای مسیر، خاطرهای متفاوت ساخت.
۴.از باندپیچی تا کربلا
رگ پای همسفرم متورم شده بود و ناچار به درمانگاه رفتیم. پماد زدند و پا را باندپیچی کردند. درد کمتر شد، اما جای باند در گرمای مسیر عرقسوز شد و مرحله بعدی درمان، ماساژ پا بود؛ تلاشی برای کم کردن فشاری که پیادهروی و خستگی بر پاهایش وارد کرده بود.
پس از ماساژ، قرار بود کمی استراحت کنیم؛ استراحتی که طبق معمول، به خواب ختم شد. در نهایت به این نتیجه رسیدیم که ادامه دادن مسیر با همان وضعیت، بیشتر از آنکه نشانه اراده باشد، نشانه اصرار بیفایده است. ماشین گرفتیم و مستقیم راهی کربلا شدیم.
همسفرهای خوشخوراک، یک مزیت بزرگ دارند: معمولا بهترین خوراکیهای مسیر را زودتر از بقیه پیدا میکنند و برای گرفتنشان با حوصله در صف میایستند. تنها ایرادش این است که گاهی زمانبندی سه روزه پیادهروی، به برنامهای کاملا انعطافپذیر تبدیل میشود؛ آخرین عمود هم ممکن است همان جایی باشد که پاها تصمیم میگیرند دیگر ادامه ندهند.
۵.ریزخندهای که ترجمه نمیخواست
پسرکی پشت پیشخوان موکب ایستاده بود. دوستش برای کمک به سمت او میآمد که پایش به جعبهای گیر کرد و سکندری خورد. پسرک انگشت اشارهاش را جلوی صورت گرفت، تکان داد و ریز خندید؛ یعنی «دیدی؟ تو هم زمین خوردی!»
برای فهمیدن بعضی چیزها، نیازی به زبان مشترک نداریم. یک ریزخنده بعد از زمین خوردن دوست، ذوق کردن از طعم غذایی تازه، یا دقتی که آدمها برای آراستن خود به خرج میدهند، در فرهنگهای مختلف شکلهای آشنایی دارند.
بعضی رفتارها، پیش از آنکه به زبان ترجمه شوند، در چهره و واکنش آدمها فهمیده میشوند. اینها زبان مشترک آدمهاست.
۶.یک اتفاق و چند روایت
شلوغی مقابل موکب سید صادق شیرازی خبرساز شد. گفته شد گروهی از ایرانیان منتسب به هیئت حسین ستوده، مداح، شعارهایی علیه او و منش سیاسیاش سر دادهاند و پلیس عراق برای آرام کردن فضا، این افراد را متفرق کرده است.
تحلیل این ماجرا در این مجال نمیگنجد؛ اما تیترهایی که درباره آن در فضای مجازی دست به دست میشد، قابل توجه بود. هر رسانه، از همان اتفاق، روایتی را برجسته کرده بود که با نگاه مخاطبانش همخوانی داشت.
کسانی که عراق را شایسته ارتباط دوباره پس از جنگ تحمیلی نمیدانستند، با تیترهایی ملیگرایانه از توهین عراقیها نوشتند. کسانی که خود را مدافع احترام به همه سلیقهها و افکار میدانستند، ایرانیها را به بیاحترامی متهم کردند. گروهی هم که دین را از سیاست جدا میدانند، نوشتند: «بگذارید یک امام حسین برای ما بماند و همه چیز را سیاسی نکنید»؛ و قص علی هذا.
به نظرم برای نزدیک شدن به حقیقت، باید سواد رسانهای داشت و در برابر هر خبری که له یا علیه باورهای ماست، چند سوال را از خودمان بپرسیم: آیا رسانه همه ماجرا را روایت کرده یا بخشی از آن را برای القای نتیجهگیری مورد نظرش کنار گذاشته است؟ اگر با این رسانه همنظر نبودم، آیا باز هم این خبر را میپذیرفتم؟ مخالفان این رسانه درباره همین اتفاق چه روایتهایی منتشر کردهاند؟ دوستانی که در این سفر حضور داشته و شاهد ماجرا بودهاند، چه میگویند؟
در فضای رسانهای امروز، گاهی مهمتر از سرعت انتشار یک خبر، این است که بدانیم چه کسی، از کدام زاویه و با حذف کدام بخش از ماجرا آن را روایت کرده است.
۷.زائران جنوب لبنان
به گروهی از زائران رسیدیم که از جنوب لبنان آمده بودند. همسفرم با آنها گرم گرفت، پیشانیشان را بوسید و گفت بر سر ما جا دارند. بعد هم عذر خواست که در ماجرای حمله آمریکا به ایران، جنوب لبنان بسیار مورد تعدی قرار گرفت.
گفتم ما پای تعهدمان به شیعیان جنوب لبنان ماندیم؛ همان طور که عراقیها پای ارادتشان به رهبر شهید ماندند و به جبران جنگ تحمیلی صدام در سال ۱۳۵۹، پابهپای مقاومت ایران ایستادگی کردند.
۸. شبهای مشایه
از جنگ رمضان به بعد، با روندی که در پیش است، ایرانی با پرچم جمهوری اسلامی ایران، هر جای دنیا که باشد، شبها پرچمگردانی میکند و شعار «اللهاکبر» میدهد. دلیل؟ شبهای مشایه، نجف و کربلا.
به گوش ترامپ برسانید: از توجه شما سپاسگزارم!