کد خبر: 25373
تاریخ انتشار: ۲۴ بهمن ۱۴۰۴ - ۲۳:۲۰
شیبانی فر

در روزگاری که دل‌ها تشنه حقیقت‌اند اما زبان‌ها کمتر از دین سخن می‌گویند، آنچه بیش از هر چیز می‌تواند مردم را به سوی خدا و حجت او جذب کند، نه شعار است و نه استدلال‌های پیچیده، بلکه «اخلاق» است. اهل‌بیت(ع) بارها تأکید کرده‌اند که شیعه بودن پیش از آنکه در کلام و ادعا جلوه کند، باید در رفتار و منش دیده شود. امام صادق(ع) راه یاری امام زمان(عج) را تنها در دعا و انتظار نمی‌دانند، بلکه آن را در زیبا شدن اخلاق و درخشش رفتار مؤمنانه می‌بینند. گاهی یک رفتار کوچک، یک صداقت ساده یا یک مسئولیت‌پذیری انسانی می‌تواند دل‌ها را دگرگون کند.

به گزارش پایگاه خبری پیام خانواده؛ سلسله درس‌گفتار انتظار فرج را با محور تبیین نشانه‌های آخرالزمان و نقش بنیادین باور به امامت، به‌ ویژه اعتقاد به حضرت مهدی(عج)، با بیان حجت‌الاسلام محمد شیبانی‌فر، استاد حوزه علمیه تهیه کرده است. آنچه در این مجال تقدیم می‌شود، در تجربه‌ای واقعی دیده شد، اخلاق نیکو چنان اثری گذاشت که مسیر زندگی فردی را تغییر داد و معنای تازه‌ای از تبلیغ دین را آشکار ساخت. در دنیایی که شعار و استدلال کمتر از اخلاق دل‌ها را جذب می‌کند، این تجربه عملی به ما یادآوری می‌کند که یاران واقعی امام زمان(عج) کسانی‌اند که اخلاقشان زیباست و رفتارشان دل‌نشین. در ادامه بخش نهم و پایانی این درس‌گفتار را می‌خوانیم و می‌بینیم:

عرض شد امام صادق(ع) فرمودند اگر می‌خواهید از اصحاب امام زمان(عج) باشید باید اخلاقتان زیبا باشد؛ یکی از چیزهایی که می‌توان امام زمان را تبلیغ کرد اخلاق است.

یک دهه جایی منبر دعوت بودم شب اول سوار ماشین بزرگواری شدم که قرار بود زحمت رساندن مرا تا جلسه داشته باشند، به محض اینکه نشستم، رو کردم به سمت او، دیدم به حسب ظاهر خیلی با هم متفاوت هستیم، حالت ابروها، جراحی‌هایی که انجام دادن، سبک لباس پوشیدن. دستور داریم وقتی با کسی همنشین شدید از اسم او سؤال کنید و خودتان را معرفی کنید، من با او مصاحفه کردم، عرض کردم فلانی هستم، ایشان هم خیلی مؤدبانه و بزرگوارانه گفتند من هم مرتضی هستم و قرار است این چند شب در خدمتتان باشم، گفتم من مزاحم شما هستم. شب اول و دوم خیلی صحبت‌هایمان گل ننداخت اما من از همان شب اول از بالای منبر به ایشان دقت می‌کردم، مطلبی که بوی توبه می‌داد، صحبت‌هایی که اشاره به مهر و محبت خدای متعال به بنده‌هایش بود ایشان را عجیب منقلب می‌کرد، پای روضه هم که عجیب حال اشک، گریه و غبطه‌برانگیز داشت.

شب سوم، در مسیر رفتن به جلسه، به او گفتم: آقا مرتضی، اشکالی ندارد سؤالی بپرسم؟ گفت: بپرس.

گفتم: فکر می‌کنم شما خیلی قرابت آن‌چنانی با دین و مذهب نداشتید؛ به نظرم تازه‌وارد هستید.

گفت: دقیقاً همین است که شما می‌گویید.

گفت: من به‌خاطر شرایط خانوادگی‌ام، مکنت مالی پدر، وسیله نقلیه‌ای که در اختیار داشتم و امکاناتی که همیشه در دسترسم بود، گناهی نبود که تجربه نکرده باشم. وقتی خواست تعریف کند، گفتم: من کشیش نیستم که بخواهی اقرار به معصیت کنی. دین هم به تو گفته اگر دست آشتی‌ات را در دستان خدای متعال گذاشتی، حق نداری از زمان جاهلیتت با کسی صحبت کنی. شاید آن شب دو سه بار میان حرفش گفتم: نزد من اقرار به گناه نکن، کلیات را بگو.

او می‌گفت: چطور کلیات را بگویم؟ به‌خاطر اینکه ماشین‌های این‌چنینی سوار می‌شدم، گاهی برای مسافرکشی به بالای شهر می‌رفتم. خواهرانی که کنار خیابان می‌ایستادند و منتظر ماشین بودند، می‌گفتم حیف است وقت شریف‌شان گرفته شود؛ سوارشان می‌کردم. از روی تجربه‌ای که در گناه داشتم، تا آن دخترخانم با آن وضعیت کذایی در ماشین می‌نشست و درباره قیمت می‌پرسید، با خودم می‌گفتم: مرتضی، تو با او سه ماه بیشتر نیستی، خیلی بخواهی بمانی هشت ماه. پول تا دلتان بخواهد، ماشین و شرایطی که برای فضای معصیت داشتم، همه‌چیز فراهم بود.

گفت: یک روز دوباره آمدم این غلط را تکرار کنم. به یک نفر پیشنهاد گناه دادم. تا سوار ماشین شد نگاهش کردم و از روی تجربه با خودم گفتم: مرتضی، او شش ماه بیشتر مهمانت نیست.

گفت: حاج‌آقا، یک روز به خودم آمدم دیدم شش ماه شد هشت ماه، ده ماه، و من رسماً به ازدواج فکر می‌کنم.

گفتم: مگر زن پاکی بود؟

گفت: نه، کثیف؛ هرچه بگویم کم است.

گفتم: برای شما که در معصیت تخصص داشتید، دور زدن باید کار سختی نبود.

گفت: همین است.

گفت: صبح جمعه با هم قرار می‌گذاشتیم برای فلان ورزش در فلان پارک باشیم. ساعت شش به من پیامک می‌داد که وقتت گرفته می‌شود؛ آدم باید روی قول و قرارش پایبند باشد، شما شش و ربع بیا. هرچه با خودم فکر می‌کردم، پانزده دقیقه، نیم ساعت، حتی چهل‌وپنج دقیقه معطل کردن برای حاضر شدن طبیعی است، اما یک نوبت از او بدقولی ندیدم. وقتی می‌گفت شش و ربع بیا، یک ربع مانده به شش می‌رفتم ببینم کسی از در خانه‌اش خارج می‌شود یا نه؛ می‌دیدم شال انداخته و جلوی درِ همسایه را جارو می‌کند.

گفتم: محله‌تان رفتگر ندارد؟ چه کسی می‌بیند جلوی خانه‌ات را جارو کردی یا نه؟

گفت: مگر قرار است کسی ببیند؟ اقل وظیفه انسانی‌ام این است که وقتی جلوی منزل خودم را تمیز می‌کنم، جلوی درِ همسایه را هم بکشم؛ حتماً باید جار بزنم؟ از این قبیل کارها فوق‌العاده داشت.

می‌گفت: داشتیم از اتوبان رد می‌شدیم برویم بلوار وکیل‌آباد مشهد. جیغی زد که ماشین را نگه‌دار. حس کردم چیزی از ماشین افتاده بیرون. راهنما زدم و ماشین را متوقف کردم. گفتم: چه شده؟ گفت: ببخشید بلند صحبت کردم؛ باید تمام این مسیر را برگردیم.

کنجکاو شدم، پیاده شدم و پشت سرش رفتم تا رسیدیم همان‌جایی که گفت ماشین را نگه‌دار. در حالی که ماشین‌ها اعتراض می‌کردند، لاشه یک گربه را از روی زمین برداشت. آمد سمت من. گفتم: تو عقلت نمی‌رسد؟ اگر ماشین به تو می‌زد، به‌خاطر جنازه یک گربه می‌خواستی خودت را به کشتن بدهی؟

گفت: با خودم فکر کردم هوا گرم است و بدن این حیوان متلاشی شده؛ اگر الان جمعش نکنم، فردا این عفونت در شهر پخش می‌شود.

گفتم: دستت درد نکند، بینداز در جوی.

گفت: چه فرقی می‌کند؟

گفتم: بینداز در سطل زباله.

گفت: این سطل خصوصی است؛ فقط باید در سطل زباله شهرداری بیندازم.

گفت: تمام مسیر را رفت و من پشت ماشین حرکت می‌کردم تا بالاخره سطل زباله عمومی پیدا کرد، گربه را انداخت داخل سطل، سوار ماشین شد و دست دراز کرد دستمال خواست. تا نگاهش کردم، محوش شدم.

گفت: چی شده؟ چرا نگاه می‌کنی؟

گفتم: من تا حالا فرشته ندیده بودم.

گفت: حالا یک دستمال بده. به او دادم. مقداری از راه گذشت، گفتم: فلانی، با من ازدواج می‌کنی؟

تا این حرف را زدم، حالتش تغییر کرد و گفت: اگر می‌خواهی شبمان را خراب کنی ادامه بده؛ اصلاً درباره ازدواج حرف نزن.

گفتم: مگر من چه مشکلی دارم؟ شکل و قیافه ندارم؟ پول ندارم؟ اصالت خانوادگی ندارم؟ تو می‌دانی پدرم چه کسی است؟ گفت: هر که می‌خواهد باشد، ما اصلاً به درد هم نمی‌خوریم.

چنان مرا برد لب چشمه و تشنه برگرداند. رفتیم کافی‌شاپ و نوشیدنی خوردیم. در مسیر برگشت آن‌قدر به او اصرار کردم که باید علت را به من بگویی. در جواب گفت: تو دین نداری.

تا گفت «تو دین نداری»، از تعجب بهت‌زده شدم و گفتم: نگاه نکن دنبال الواط‌بازی هستم؛ پدرم خادم امام رضا(ع) است، پدربزرگم فردی بسیار مذهبی و مادربزرگم اهل روضه است و ما خانوادگی اصالت مذهبی داریم. به من نگاه نکن. اگر شرط تو این باشد که من دیندار شوم، کارهای بد را کنار می‌گذارم.

گفت: یعنی حاضری دیندار شوی؟

گفتم: حتماً. اگر شرط تو این است، چرا که نه؟ پدر و مادرم آرزویشان این است که سربه‌راه شوم.

گفت: اگر می‌خواهی شرط مرا عملی کنی، باید بهایی شوی.

تا این جمله را شنیدم، فهمیدم قصد داشته با خوش‌اخلاقی مرا جذب کند. خوانده بودم که بالاترین جذب را بهایی‌ها با خوش‌اخلاقی دارند؛ دقیقاً همان چیزی که اهل‌بیت(ع) فرمودند: مردم را با خوش‌اخلاقی جذب و شیفته ما کنید. سبک عمده بهایی‌ها برای جذب، عمدتاً اخلاق است و بعد رذالت‌های جنسی.

تا این جمله را گفت، نگاهش کردم، آرام ماشین را کنار بلوار کشاندم و با برخوردی تند او را از ماشین بیرون انداختم و گفتم: چند ماه است ذهن مرا مشغول کردی که بهایی شوم؟

گفت: از بلوار وکیل‌آباد تا حرم امام رضا(ع) مانند ابر بهاری اشک می‌ریختم و گفتم: یا امام زمان(عج)! پدرم شیعه است، مادرم شیعه است، هفت جدم شیعه و مذهبی‌اند؛ من به اندازه یک زن بدکاره دغدغه تبلیغ دینم را ندارم.

اگر کسی واقعاً دنبال نقطه شروع جذب قلوب به سمت حضرت بقیةالله(عج) است، امام صادق(ع) فرمودند یکی از شروط مهمش این است که اخلاقش زیبا باشد.

ارسال نظر

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
2 + 13 =

آخرین‌ها