کد خبر: 13286
تاریخ انتشار: ۲۱ فروردین ۱۴۰۳ - ۱۰:۰۵
محسن وکیلی

با مرتضی هم اتاقی ام موقع برگشت از دانشگاه به خانه ، به قصابی حلال محله رسیدیم . مرتضی گفت بریم گوشت بخریم احتمالا ادموند شب کریسمس شاید بیاد شام خونمون گفتم انگاری یادت رفته یخچالمون خرابه دیروز بهت گفتم بیا بریم فروشگاه کرفور حراج کرده یک یخچال بخریم ...

 پیام خانواده  - با مرتضی هم اتاقی ام موقع برگشت از دانشگاه به خانه ، به قصابی حلال محله رسیدیم . مرتضی گفت بریم گوشت بخریم احتمالا ادموند شب کریسمس شاید بیاد شام خونمون گفتم انگاری یادت رفته یخچالمون خرابه دیروز بهت گفتم بیا بریم فروشگاه کرفور حراج کرده یک یخچال بخریم گفتی کی حالشو داره یخچال کول کنه مرتضی کمی عصبانی شد گفت اخه چه جوری بیاریم بذاریم رو کولمون ؟ خدا نکرده یکی دوسال دیگه قراره مهندس بشیم گفتم‌ چاره دیگه داریم !؟ یک علیمحمد هم‌ که ماشین داره رفته ایران کسی دیگه ماشین نداره به ادموند هم‌ خجالت می کشی رو بندازی مرتضی گفت من نمی تونم حمالی کنم خودت یه راهی پیدا کن‌ ... درست جلو در خونه که رسیدیم تو تاریکی غروب دیدیم یک یخچال تمیز روبروی ساختمانمون گذاستن خوشحال یخچال را بررسی کردیم مرتضی گفت ببین نو نو است شب عیدی کی یخچال به این تمیزی را انداخته دور !؟ گفتم زود اون یک سر یخچال را بگیر مرتضی تا یه نفر دیگه صاحب نشده مرتضی سریع سر یخچال راگرفت و یک طبقه ساختمان را طی کردیم و یخچال را گذاشتیم تو آشپزخونه و اون یکی را آوردیم تو سالن تا فردا بیاندازیم دور ، مرتضی خوشحال گفت من برم گوشت و یک ذره خرت و پرت بخرم و با خنده ادامه داد جدی جدی خدا ادمای تنبل رو دوست دارها.. منم دست بکار شدم مواد خوارکی قبلی را تو یخچال جدید گذاشتم و شروع کردم به تهیه شام
آقای ادموند یک کارمند آلمانی است ‌که در یک شرکتی در پاریس کار می کند ادموند دوست مرتضی است واین خونه را برای ما ادموند پیدا کرد ما طبقه اول و او در طبقه پنجم همین ساختمان زندگی می کند ، ادموند سالها در ایران بوده و عاشق ایران و ایرانی است گاهگاهی برای صرف شام‌ پیش ما می آید و بحث و گفتگو می کند فرد با سواد و طرفدار سرسخت ایران‌ است و با اینکه خودش مسیحی است ولی دین‌اسلام را دینی کامل می داند آنقدر بما اعتماد دارد که هر وقت میخواهد برود مسافرت کلید در خانه و صندوق پستی اش را بما می سپارد و در عین حال از هیچ کمکی به ما دریغ نمی کند و آنقدر با ما خودمانی است که مثلا وقتی خونه ما می آید اگر هوس چای و یا قهوه بکند خودش میرود در آشپزخانه و برای خودش چایی یا قهوه می آورد... مرتضی خبر داد که شب کریسمس ادموند شام میهمان‌ ما است . برای انشب یک‌ قرمه سبزی مشتی درست کردم وقتی ادموند در خانه را زد من در خانه را باز کردم ادموند چشمانش را بسته بود و دستانش بالا بود و گفت وای وای وای بوی قرمه سبزی تمام ساختمان را گرفته من‌ که دیگه طاقت ندارم ، خیلی سریع رفتیم سر میز غذا و بعد از آن چایی و قهوه آوردم و ادموند هم شیرینی دانمارکی خریده بود جایتان خالی با چایی زدیم تو رگ .. بعد از خوردن ادموند یکی یک ساعت رولکس بما کادو داد و ما چیزی برای هدیه برای او نداشتیم بعد تشکر از هدیه اش بحث و گفتگو شروع شد ادموند رفت تو آشپزخونه که قهوه برای خودش بیاورد یکباره با صدای بلند گفت به به تبریک یخچال نوخریدید؟ از کرفور خریدید ؟ مرتضی با یک لبخند مصنوعی گفت آره تازه خریدیم ادموند با فنجان قهوه اش پشت میز روی صندلی نشست با خنده گفت میدونید چه بلائی سر من‌امد ؟ یک لب به فنجان قهوه اش زد و گفت چند شب پیش رفتم‌ فروشگاه کرفور عین‌این یخچال شما را حراج کرده بود یکی خریدم گذاشتم پشت ماشین بعد امدم جلوی خانه یخچال را آوردم پایین بعدش امدم دنبال شما که با هم یخچال را ببریم بالا هر چی در زدم شما ها خونه نبودید امدم پایین دیدم ماشینم خیابان را بند آورده یخچال را کنار ساختمان گذاشتم و رفتم یک‌ جای ماشین را پارک بکنم‌ وقتی امدم( رنگ از روی من و مرتضی پرید ) دیدم از یخچال خبری نیست ! کجای دنیا اینطوری شده نه توی ایران‌ نه‌ توی آلمان اینطوری نیست... نمی دونم این فرانسه چه بلائی سرش آمده که اینقدر دزد زیاد شده من‌ و مرتضی سکوت کرده بودیم و از اینکه ادموند اصلا حدس نمی زد یخچال تو خونه ما یخچال خود او است رنج می بردیم و ادموند هم دایم‌ فحش و بد وبیرا به دزد یخچالش می داد و ما هم حرفهایش را تایید می کردیم ادموند موقعی که میخواست برود گفت فردا صبح زود برای چند روزی میرود المان دیدن پدر و مادرش و مثل همیشه کلید اپارتمان و صندوق پستی اش را داد دست ما بعد از اینکه ادموند رفت من‌ و مرتضی اولش از خنده ریسه رفتیم ولی بعد کم کم پکر شدیم مرتضی گفت از اینکه حتی بما شک نکرد حالم‌ گرفته شده گفتم‌ بابا ما که دزدی نکردیم فکر کردیم یکی این‌یخچال را انداخته دور ... مرتضی در حالیکه می رفت بخوابد گفت یا یارو احمق بوده که یخچال نو را انداخته دور و یا ما که اینطوری فکر کردیم خودمونو به حماقت زدیم
فردا صبح زود مرتضی منو از خواب بیدار کرد و گفت بلند شو بریم یک یخچال برای ادموند بخریم بذاریم تو خونه اش دیشب تا صبح نتونستم از عذاب وجدان بخوابم ... گفتم باشه
ولی باید بذاریم روی کولمون تا در خونه بیاریما آقای مهندس !؟ ، مرتضی گفت باشه عیبی نداره وزن یخچال از وزن عذاب وجدانی که روی دوشم هست سبکتره ...و اینچنین شد که ما شب عید به ادموند یک‌یخچال عین یخچال خودمان ( ببخشید یخچال خودش ) هدیه دادیم .

محسن وکیلی

برچسب‌ها

ارسال نظر

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
3 + 3 =